|
مهربان ترین قلبها مهربان ترین قلبها از آن کسانی است که با محبت دیگران را یاد میکنند
|
حالا که آمدهای
[ ۱۳٩۱/۳/۱ ] [ ۱:٠٩ ب.ظ ] [ خاطره ]
[ نظرات () ]
هی دختره
[ ۱۳٩۱/٢/٢٧ ] [ ٩:۱٥ ب.ظ ] [ خاطره ]
[ نظرات () ]
من میخوام بزنمت، خوب؟ من دیگه نمیزنمت
[ ۱۳٩۱/٢/۱٦ ] [ ۱۱:٥٦ ق.ظ ] [ خاطره ]
[ نظرات () ]
برای تویی که تنهایی هایم پر از یاد توست...
..........................................
با ربط نوشت : _ دلم تنگه ....
[ ۱۳٩۱/٢/٢ ] [ ٧:٥۸ ب.ظ ] [ خاطره ]
[ نظرات () ]
جواب دردهایم همه سکوت است سکوتی تلخ...سکوتی معصومانه ... چه کسی پاسخگوی بی انتهایی جاده ی این رنج هاست؟؟؟ چه کسی می داند که ریشه محبت در دلم دارد به نهالی ناکام مبدل می شود؟؟؟؟ درکدامین قانون این روزگار وحشی نوشته اند که ... همه درهای روبه رویم باید بسته باشند؟؟؟ گناه وجرم مرتکب نشده فراوان دارم ... اگرتکه سنگی برای شکستن بلور دلهای نازک بودم هرگز ناکام نمی ماندم ... دیگر نسیم ِنوازشگر نخواهم ماند ... طغیان گرخواهم شد...برمی خروشم ، طوفان زین پس منش ِمن است ! ای روزگار وحشی ...ساقه شکستن را به من بیاموز که عشق زین پس رسم روزگار نیست ! نفرت و انتقام دل نشین ترند ... !!!
.......................................................................................
با ربط و بی ربط نوشت :
_ این وهم شبیه عشق بود .. اما عشق نبود ! ومن دانسته شاید در آن غوطه می زدم به دنبال هیچ .
_ مدتهاست که دستان گرمم نوازشگر دستان مهربان تو نیستند، یخ زده اند . . ! مدتهاست به دوستت دارم نیازمند بوده ام . . . به گفتنش از لبان من . . . به شنیدنش از لبان تو . . !
[ ۱۳٩۱/۱/٢٠ ] [ ۱۱:۳٤ ق.ظ ] [ خاطره ]
[ نظرات () ]
ببخش مرا.... ببخش مرا که تنها به وسعت قلب شکسته وکوچکم دوستت داشتم نازنینم تاقیامت تاسرزمین عاشقان نگاهم بدرقه راهت باد
[ ۱۳٩۱/۱/۱۱ ] [ ۸:٥٧ ب.ظ ] [ خاطره ]
[ نظرات () ]
گـــر تنـــــهـاتــــرین تنهــــــــایـان شــــــــــــــوم
.......................................................................
با ربط و بی ربط نوشت :
_کاش میدانستی در این کویر ِ تنهایـــی ، تـــو را داشتـــــــــــن همان حس ِ خیس ِ باران است ...
[ ۱۳٩۱/۱/۳ ] [ ٤:۳۸ ب.ظ ] [ خاطره ]
[ نظرات () ]
ساقیا ! آمدن عید مبارک بادت .............................. صدای پای بهاربرف و یخ آب شد ...................................................................
با ربط و بی ربط نوشت :
_ به یادت هست می گفتی : اگر ترکم کنی روزی تمام عمر خاموشم ؟
_سلام عید همه تون پیشاپیش مبارک ... نوروز همراه با شکفتن آرزوهای رنگارنگتون مبارک .......
[ ۱۳٩٠/۱٢/٢٦ ] [ ۳:۱٢ ب.ظ ] [ خاطره ]
[ نظرات () ]
یادمون باشه که ....: " همیشه ذره ای حقیقت پشت هر " فقط یه شوخی بود کمی کنجکاوی پشت " همینطوری پرسیدم " " قدری احساسات پشت " به من چه اصلا مقداری خرد پشت " چه میدونم " و اندکی درد پشت " اشکال نداره " ... وجود دارد
………………………………………………………………………………….
با ربط و بی ربط نوشت : _ می دونی چراوقتی میری تورویا،وقتی گریه میکنی،وقتی فکرمیکنی یا وقتی کسی رو میبوسی،چشمات رومی بندی؟ چون قشنگ ترین احساس هادیدنی نیستند!!!!!!
_ سالهاست که معنای این را نفهمیدم : *رفت و آمد* یا *آمد و رفت* ؟؟ آدمها میروند که برگردند, یا می آیند که بروند ؟؟
[ ۱۳٩٠/۱٢/۱٧ ] [ ٥:٥٢ ب.ظ ] [ خاطره ]
[ نظرات () ]
هنوزم بعد ِ5 سال گاه گاهی یادت می افتم !! یادته که ؟ نمیدونم بهت نزدیکم یا دور ! نمیدونم بهم نزدیکی یا دور ! یادته ؟ عروسی داییم بود ... شب قبلش نگاهای تو و مامانت رو دیدم که به طرف من بود ... گفتی امشبو اینجا بمون همین یه شبه ، ولی من گفتم بابام نمیذاره و رفتم ... اومدی توو کوچه و یواشکی پشت سر ِبابام واسم دست تکون دادی و خداحافظی کردی ... معنی کاراتو اون موقع زیاد متوجه نشدم !! یادته بهم شکلات دادی !!؟؟ شبو رفتم خونه ولی همش توو فکر رفتارای تو بودم ... مامانم شبو خونه مامان بزرگ مونده بود ... منم فرداش دوباره اومدم ... همه بودن.. تو هم اونجا بودی ... تازه بیدار شده بودی ... اومدی توو سالنی که من بودم نشستی ... واست صبحونه اوردن ... حالا همه میدونستن چته جز من !! خاله و زن داییها و مامانت و مامان بزرگ و ... دورتو گرفته بودن و سعی میکردن قانعت کنن که به من فکر نکنی و اینکه محاله باباش بذاره و... و توو این بین داشتن چند دخترو بهت معرفی میکردن و ... تو میگفتی نه و ازشون ایراد میگرفتی !!! تو داشتی منو نگاه میکردی و ... منم خندیدم و بهت گفتم اینا چی میخوان از جونت !!؟؟ (البته با اشاره ) و تو هم خندیدی !! مجبور شدی بری بیرون ... وقتی برگشتی باز من توو سالن بودم ... مامانت که چقدر منو دوست داشت و از خدا میخواست همچین چیزی رو ... نهارتو آورد گذاشت کنار من و تو هم اومدی نشستی پیشم که از این فرصت استفاده کنی و حرفتو بزنی ... سلام کردی ... جوابتو دادم ... بهم گفتی دیشب نموندی ؟؟ گفتم نشد دیگه ؟؟ بعد گفتی : میتونم یه سوال ازت بپرسم ؟ منم که یه چیزایی رو از رفتارای اطرافیان متوجه شده بودم گفتم : نه . نپرس !! و تو گفتی : چرا ؟ من گفتم : اینجوری راحت ترم ... همینموقع بود که مامانم منو دید و صدام زد و گفت بیا !!! (صرفا واسه فرار از این مخمصه) و منم رفتم .. وقتی بلند شدم گفتی : برمیگردی ؟ گفتم : شاید ....!!! ظهر شد ... هرکی حال ندار یه گوشه دراز کشیده بود ... آخه برو و بیای عروسی آدمو خسته میکنه ... البته ایشالا همه ی خستگی ها واسه عروسی باشه ... منم دیگه یه چیزایی دستگیرم شده بود ووو خودمو زدم به خواب که کسی حرفی بهم نزنه ... تو هم اونور بودی ... تو هم خواب نبودی ... بعد 1-2 ساعت هر کی بلند شد و رفت پایین ... حالا من مونده بودم و تو و زنداییم که نمیدونم خواب بود یا خودشو زده بود به خواب !!! آروم صدام زدی ... رومو برگردوندم ... بهم گفتی چقدر میخوابی بیدار شو دیگه ... گفتم نا بابا خواب کجا بوده ... و بلند شدم .... همونجوری آروم گفتی : ظهر برنگشتی ؟؟؟ گفتم : آره دیگه نشد ... گفتی : حالا میتونم سوالمو بپرسم ؟؟؟ دیدم چاره ای ندارم ... گفتم باشه ... و تو .... پرسیدی : با من ازدواج میکنی ؟ همینجوری بی مقدمه ... شوکه شدم ... معلوم بود خیلی با خودت کلنجار رفتی که حرفتو بگی !! همینجوری به جلوم خیره شدم و هیچی نگفتم ... بعد چند لحظه پرسیدی .... : چی شد ؟ منتظرتم اااا ؟؟ منم گفتم : نه ؟ گفتی : چرا ؟ گفتم : هنوز زوده برا من ... گفتی : نه اصلا هم زود نیست ... و گفتی کاری به کار هیشکی نداشته باش که من همه رو راضی میکنم و فقط نظر خودتو بگو ... گفتی : یعنی از من بدت میاد ... و من بازم گفتم : نه ... اتفاقا دوستون دارم به اندازه ی داداشام ... گفتی که : اون جای خودشو داره ... و منم دوباره گفتم فقط در همین حد .... و تو هیچی نگفتی و منم بلند شدم و رفتم و دیگه ... هیچی دیگه بعدش شما رفتینو 2 هفته بعدش گفتن که قلبت گرفته و دیگه نیستی .... یادمه اون روزا خیلی حالم بد بود ، همش فکر میکردم عمر منم دیگه تموم شده و ... یواشکی گریه میکردم اما نمیدونستم چرا !!! وقتی یاد چهره و حرفات می افتادم گریه م میگرفت ... و نمیدونستم با عذاب وجدان کاری که کردم چی کنم! وگرنه چه دلیلی داره که یه جوون 26 ساله یهو قلبش بگیره ؟؟ هر چند که *عمر دست خداست*و توو این مدت فقط با این جمله خودمو آروم کردم !!! البته اون روزا تموم شد و نمیدونم چه جوری اون دورانو طی کردم !!! ولی هنوزم یادتم و نمیدونم تو منو میبینی و دعام میکنی !!! نمیدونم ازم دلگیری یا نه ولی با قلب مهربونی که داشتی فکر نمیکنم ازم دلگیر باشی... خیلی وقتا دوست دارم بهت بگم واسم دعا کنی ... دعام میکنی ؟؟
**************************************************** با ربط و بی ربط نوشت : _ اینو بدون فدات بشم ،توو بدترین وضعیتم، اینو زدم تا بدونی از دست تو ناراحتم تصمیمتو عوض نکن ،اگه میخوای بری برو ...درسته که زدم ولی خیلی دوست دارم تو رو ... الهی قربونت برم خیلی برام بودی عزیز ،از پیش من برو ولی خاطره هامو دور نریز ...
_ اصلا نمیدونم چرا اینو نوشتم !!! پس شما هم چیزی در موردش ازم نپرسین ....
فدای قلب مهربونتون [ ۱۳٩٠/۱٢/۱۳ ] [ ۳:٠٤ ب.ظ ] [ خاطره ]
[ نظرات () ]
کودکی که لنگه کفشش را امواج از او گرفته بود روی ساحل نوشت: دریا دزد کفشهای من! مردی که از دریا ماهی گرفته بود روی ماسه ها نوشت: دریا سخاوتمندترین سفره هستی! موج دریا آمد و جملات را با خود محو کرد و تنها این پیام را باقی گذاشت که: "برداشتهای دیگران، در مورد خودت را، در وسعت خویش حل کن تا دریا باشی"
……………………………………………………………………………………….
با ربط و بی ربط نوشت :
_ رفتی... بی آنکه مرا به خـُدا بسپاری نمیدانم خـُدا را از یاد برده بودی یا مـَرا ؟
_ دوستت دارم تکه کلامش بود من بی خود به آن تکیه کرده بودم !!
[ ۱۳٩٠/۱٢/۱۱ ] [ ٢:۳۱ ب.ظ ] [ خاطره ]
[ نظرات () ]
بنگر که بزرگترین آرزوی من چه کم حرف است . . . . تو....!!!! ......................................................................
با ربط و بی ربط نوشت : _ برای خوشبخت بودن ، به هیچ چیز نیاز نیست جز به نفهمیدن !!! پس تا می توانی خر باش تا خوش باشی ! دکتر علی شریعتی
_ انسان عبارت است از یک تردید ، یک نوسان دائمی ، هر کسی یک سراسیمگی بلاتکلیف است . دکتر علی شریعتی
[ ۱۳٩٠/۱٢/٧ ] [ ۳:٠٩ ب.ظ ] [ خاطره ]
[ نظرات () ]
چقدر سخته که عشقت روبروت باشه ، نتونی هم صداش باشی ؛ چقدر سخته که یک دنیا بَها باشی......... نتونی که رهـــــــــــا باشی . چقدر سخته که بارونی بشی هر شب ، نتونی آسمون باشی ؛ چقدر سخته که زندونی بمونی بی در و دیوار............ نتونی هم زبون باشی . چقدر سخته که چشمات رنگ غم باشه ولی ظاهر پُر از خنده ؛ چقدر سخته که عشقت آسمون باشه ولی آســــــــــــــــون بگن چنده !! چقدر سخته کلامت ساده پَرپَر شه نتونی ناجی ِ ش باشی ؛ چقدر سخته که رفتن راه آخر شه نتونی راهی ِ ش باشی ؛ چقدر سخته توو خونه ت عین مهمون شی ، بپــــــــــوسی ، خسته ویرون شی ؛ چقدر سخته دلت پر باشه... ساکــــــــــــت شی ... ولی توو سینه داغــــــــــون شی ... چقدر سخته که یک دنیا صدا باشی ولی از صحنه ی خوندن جدا باشی ؛ چقدر سخته که نزدیک ِ خدا باشی ولی غــــــرق اَدا باشی !!
.................................................................................
با ربط و بی ربط نوشت :
_ چقدر سخته که عشقت آسمون باشه ولی آسون بگن چنده !!
_ چقدر سخته که رفتن راه آخر شه نتونی راهی ِ ش باشی ؛
_ چقدر سخته توو خونه ت عین مهمون شی ، بپوسی ، خسته ویرون شی ؛
_ چقدر سخته دلت پر باشه... ساکت شی ... ولی توو سینه داغون شی ...
_ چقدر سخته که نزدیک ِ خدا باشی ولی غرق اَدا باشی !!
[ ۱۳٩٠/۱۱/۳٠ ] [ ٢:٥٤ ب.ظ ] [ خاطره ]
[ نظرات () ]
دعا می کنم که هیچگاه چشمهای زیبای تو را
******************************************
با ربط و بی ربط نوشت :
_ تمام این تنهایی ... تاوان ِ « جدّی گرفتن آن شوخی » است .
_ بُگــــــــــذار دست کشیدن از تــــو همچنان غیر ـ ممکن باشــــد!!!
_ مثل آن مسجد بین راهی تنهایم ... هرکسی هم که می آید مسافر است ! میشکند؛ هم نمازش را، هم دلم را ...
[ ۱۳٩٠/۱۱/٩ ] [ ۸:۱٠ ب.ظ ] [ خاطره ]
[ نظرات () ]
حرفهای زیادی بلد نیستم
*********************************************************
با ربط و بی ربط نوشت :
_ دانشمندا ثابت کردن که هیچوقت نمیشه آغوش و بوسه رو از عشق جدا کرد ... ولی چرا با وجود اینکه هیچ کدوم از این رابطه ها بین ِ ما نیست هنـــــــوز عاشقتم ؟؟؟؟
_ خیابانهای تنهایی دلی پُر درد میخواهد ؛ و آوازم بدون ِتو سکوتی سرد میخواهد ؛ برایت مُرده بودم تا برایم تَب کُند قلبت ؛ ولی حتی نپرسیدی دلت همدرد میخواهد ...؟؟!!
_ یه وقتایی دلت میخـواد همه ی بغضهـات از تووی نگــاهت خونـده بشن ... خودت میدونی که جسـارت ِگفتن ِکلمـه هــا رو نداری. امــا با یه نگــاه گُنگ مواجه میشی ... یـا جمله ای مثل : چیزی شده .... ؟؟ اونجــاست که بغضت رو بـا لیوان ِسکـــوت سَر میکشی و بـا لبخندی ســرد میگی : نه ، هیچی !!
[ ۱۳٩٠/۱٠/٢۸ ] [ ۱۱:٠۱ ق.ظ ] [ خاطره ]
[ نظرات () ]
به قلبت وقتی دلگیـــــــره کتاب ِ عُمـــــــــــــــــر و هالــــــــــــــــــــــی کن !!
....................................................................................... با ربط و بی ربط نوشت :
_ شاید فردا احساسی باشه اما عزیزی نباشه....پس بگو احساساتتو ....
_ خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من ... ورنه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت!!!
_ پَر میکشی تا آسمون ... من خسته ی بی بال و پَر روزی که برگردی دگر ... از من نمیبینی اثر ...
_ خوب است که آنقدر شادی داشته باشی که دوست داشتنی باشی ؛ آنقدر ورزش کنی که نیرومند باشی ؛ آنقدر غم داشته باشی که انسان باقی بمانی ؛ و آنقدر امید داشته باشی که شادمان باشی .
[ ۱۳٩٠/۱٠/۱٥ ] [ ٧:۱٥ ب.ظ ] [ خاطره ]
[ نظرات () ]
دخترم با تو سخن می گویم دخترم با تو سخن می گویم تو گل شادابی دخترم گوهر من ، گوهرم دختر من اری ای دخترکم
شعر از مهدی سهیلی
*******************************************
با ربط و بی ربط نوشت :
_ ای کاش یاد میگرفتم
_ دوسِت ندارم ، پس دوستم نداشته باش. متنفرم از جمله ی *مال منی* و میدونی تا من نخوام که نمیخوام هیچ مالکیتی بوجود نمیاد ... پس هیچوقت ازش استفاده نکن که حالمو بد میکنی . هیچوقت ِ هیچوقت هم اینجوری نگام نکن که بیزارم از نگاهت. فهمیدی ؟؟؟؟ همه شو با تو بودم !!!
[ ۱۳٩٠/۱٠/٢ ] [ ۸:٠٠ ب.ظ ] [ خاطره ]
[ نظرات () ]
دخترک کوچکم! دخترکم! گاهی با هم بازی زیبایت قهر کن کمی بترس- بلندیها را تجربه کن چون زندگی تو را برای مرداب خود سریع بزرگ می کند ...
..................................................................................................
با ربط و بی ربط نوشت :
_ من برای خودم مینویسم، تو برای خودت بخوان. من حرف دلم را مینویسم، تو حرف دلت را بخوان. من برای عشق مینویسم، تو برای معشوقه هات بخوان حساب..بی حساب
_ کارگر خسته ایی سکه ایی از جلیقه ی کهنه اش در آورد خواست صدقه دهدناگهان جمله ایی دید و منصرف شد " صدقه عمر را زیاد میکند " [ ۱۳٩٠/٩/٢٤ ] [ ۸:٤٠ ب.ظ ] [ خاطره ]
[ نظرات () ]
قاصدک ! هان چه خبر آوردی ؟
[ ۱۳٩٠/٩/۱۸ ] [ ٩:٥٦ ب.ظ ] [ خاطره ]
[ نظرات () ]
ایام عزاداری آن معصوم است دیریست به این طریقه ی مذموم است اینجاست که گفته اند "مظلوم حسین" در مجلس ختم خویش هم مظلوم است! * * * هر مساله ی درشت و ریزی حل است برخیز بیا! به این تمیزی حل است! یک سال اگر گناه کردی ، کردی! یک قطره اگر اشک بریزی حل است! * * * هی کوک مضامین نو و بکر بکن! هر روز رمان تازه ای ذکر بکن یک عمر برای خلق خواندی روضه! یک بار به آنچه خوانده ای فکر بکن! * * * بی واهمه ای به روی منبر رفتن! پشت سر هم منبر دیگر رفتن! افسانه برای خلق خواندن تا کی؟ تا کی شود از دست خدا در رفتن؟
"مهدی استاد احمد "
[ ۱۳٩٠/٩/۱۳ ] [ ٧:٤٥ ب.ظ ] [ خاطره ]
[ نظرات () ]
|
|
| [ طراحی : پیچک ] [ Weblog Themes By : pichak ] |